نگاهم می کنی و می گذری بی آنکه بدانی در دلم چه می گذرد نگاهت می کنم آهسته در دلم می گریم با آنکه خوب می دانم مجنون دیگری هستی اما چگونه بگویم که منم لیلی تو در دل نامت را فریاد می زنم آنچنان که بند بند تنم می لرزد چه شب هایی که به امید دیدنت ای عشق بی همتای من در عالم رویا رها می شوم و تو می آیی وعاشقانه مرا در آغوش می کشی هزاران بار می گویی دوستم داری و دستانم را می گیری بی واهمه از چشمان بخیل روزگار و پای می نهیم دست در دست هم در دشت مهربانی خدا اما افسوس که با آمدن سحر تو دستانم را رها می کنی و به سوی او می روی 
+
نوشته شده در 88/04/18ساعت 7:51 بعد از ظهر توسط یک ستاره
|
