چه صدائیست که پیچیده در این جنگل مرگ ؟ چه کسی تیشه بر این شاخه ی افتاده زمین می کوبد؟ این تبر مال تو نیست؟ دستها از آن تو نیست ؟ تو چه محکم و چه کاری و چه با عشق و علاقه به من شاخه ی افتاده ی خشکیده تبر می کوبی آی آرام بزن می شکند عمق سکوت وای آرام بزن تا نکنم آه تو را جمع کن هر چه شکستی دل من هیزم خوبی شده است 
+
نوشته شده در 87/09/30ساعت 9:28 بعد از ظهر توسط یک ستاره
|

اي ستاره آسمان شبهاي تيره و تار من با اين فاصله اي که بين من و تو مي باشد چگونه بوسيدن آن چهره درخشانت ميسر است ؟ اي مهتاب آسمان شبهاي دلتنگي من با اين فاصله اي که بين من و تو مي باشد چگونه پاک کردن آن اشکهاي روي گونت ميسر است؟ اي آسمان آبي من ، بين من و تو فاصله اي است پس چگونه دستم را بر روي گونه نازنينت بکشم و تو را نوازش کنم ؟ آري من ستاره مي شوم و به آسمان زندگي مي آيم تا بر چهره ات بوسه زنم . آري اي مهتاب من پرنده شبانه مي شوم تا به آسمان بيايم و آن اشکهاي پر از مهرت را از روي گونه هاي درخشانت پاک کنم . و اي آسمان آبي ام ، خورشيد مي شوم تا در دل آبي و پر از عشقت براي هميشه بنشينم و شب را با آن وسعت آبي ات آشتي مي دهم تا هميشه آبي بماني . دلم به درد آمده از اين فاصله و دلم به درد آمده از اين انتظار و دوري بين ما اي ستاره درخشانم ، شبها با ديدن تو آرام مي شوم ! اي آسمان ، روزها که دل آبيت را ميبينم عاشق تر از هميشه مي شوم چگونه ميتوانم دستانت را در دست بگيرم وقتي بين ما اين همه فاصله است ؟ انتظار ميکشم تا شايد خداوند بالهايي را به من هديه دهد که با اين بالهاي پر غرورم به سوي تو پرواز کنم و دستان گرمت را در دست
کاش تو اي آسمان من ، دل آبيت ابري شود و از گونه هايت اشک
بريزد تا شايد قطره اي از اشکهايت بر گونه هاي من بريزد تا احساس
آرامش و عاشقي کنم .
کاش تو اي ستاره من ، فرشته اي بيايد و تو را در سبد بگذارد و آن
سبد پر از عشق و محبت را به من هديه دهد.
کاش اي خورشيد من ، کاش غروب عاشقي زودتر فرارسد تا زماني
که در پشت کوهها مي روي و به زمين نزديک مي شوي احساس
نزديکي با تو داشته باشم .
اي خورشيد من، غروب ها را خيلي دوست دارم چون تو بيشتر از همه
لحظه ها به من نزديکتري و مي توانم چهره ات را از نزديک ببينم ،
سپيده آسمان را نيز دوست دارم چون سحرگاه از پشت کوهها بيرون
مي آيي و سلامي عاشقانه به من مي کني .
اي خورشيد من ، از ظهر هاي تابستان نفرت دارم چون در آن زمان در
بلند ترين نقطه آسمان مي درخشي
انتظار آن را مي کشم که شايد پرنده ياستاره يا خورشيد شوم ،
ويا شايد هديه اي به من برسد که تو را بيشتر
از هميشه در کنار خود احساس کنم و ببينم .
شايد در خواب ستاره يا خورشيد يا پرنده شوم ...
اينک که اينها همه يک رويا و يک احساس عاشقي است
پس اي آسمان آبي ام ...
من خودم را به آتش مي کشم
تا باد عاشقي آن دود غليظ مرا که از سوختنم به سويت
بلند مي شود به سوي تو بياورد تا بتوانم تو را احساس کنم و براي مدتي
آن دود که از تن سوخته ام بلند شده است در دلت بنشيند و بعد از اين
دنيا وداع بگويم .
آري من براي رسيدن به تو جان خواهم داد...!
+
نوشته شده در 87/09/19ساعت 9:24 بعد از ظهر توسط یک ستاره
|

Monday night I feel so low Count the hours they go so slow
I know the sound of your voice
Can save my soul
City lights, streets of gold
Look out m windo to the world below
Moves so fast and it feels so cold
And I'm all alone
Don't let me die
I'm losing my mind
Baby just give me a sing
And now that you're gone
I just wanna be with you
And I can't go on
I wanna be with you
Wanna be with you
I can't sleep and I'm up all night
Through these tears I try to smile
I know the touch of your hand
Can save my life
Don't let me down
Come to me now
I got to be with you some how
And now that you're gone
Who am I with out you now
I can't go on
I just wanna be with you
+
نوشته شده در 87/09/14ساعت 9:8 بعد از ظهر توسط یک ستاره
|

آن زمان که من و تو خندیدم همه می خندیدید حال که من می گریم تو چرا می خندی؟ تو چرا چشم مرا می بندی؟ تو نبودی که به من می گفتی: تو بمان می مانم !؟! پس چرا می خندی؟ تو مرا یار خودت می خواندی ... یارخودت می دیدی ... بگو غیر از این نیست تو چرا می خندی؟ تو از این می ترسی! که بگویند چقدر پیرتری یا بگویند چقدر زشت تر است بگذریم...!!!! من که گذشتم از تو چون تو میخواهی چنین...باشد...چشم...!!!
+
نوشته شده در 87/09/06ساعت 10:58 بعد از ظهر توسط یک ستاره
|

شبی از پشت یک تنهایی نمناک بارانی تورا با لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعاکردم پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس تو را از بین گلهایی که در تنهایم روییده با حسرت جدا کردم و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی دلم حیران و سرگردان چشمانی ست رویایی و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم همین بود آخرین حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگینت حریم چشمهایم را بروی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم نمیدانم چرا رفتی !؟! نمیدانم چرا !؟! شاید خطا کردم و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی نمیدانم کجا ؟ تا کی برای چه ؟ ولی رفتی و بعداز رفتنت باران چه معصومانه میبارید و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد و گنجشکی که هرروزازکناره پنجره با مهربانی دانه برمیداشت بالهایش غرق در اندوه غربت شد و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود وبعداز رفتنت انگار کسی حس کرد که من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد و من با آنکه میدانم تو یاد مرا با عبور خود نخواهی برد هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام برگرد... برگرد ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد و بعد از اینهمه طوفان وهم پرسش تردید کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید کنار انتظاری که بدون پاسخ و سرد است و من در اوج پاییزی ترین ویرانه ی یک دل میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر نمی دانم چراشاید به رسم و عادت پروانگیمان باز برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم... 
+
نوشته شده در 87/09/04ساعت 5:8 بعد از ظهر توسط یک ستاره
|
