یک برگ دیگر از تقویم عمرم را پاره می کنم امروز هم گذشت پس چرا نیامدی؟ غنچه های باغ هم دیگر حرفهایت را نمی بینند میان کوچه های تاریک غربت و تنهایی صدای قدمهایت را می شنوم اما تو نیستی قول داده بودی برایم سیب بیاوری سیب سرخ خورشید رفتی و خورشید را هم بردی و من در این کوچه های تنگ و تاریک سرگردانم و منتظر و هر روز برگی از زندگی ام را ورق می زنم امروز به پایان دفترم نزدیکم 
+
نوشته شده در 87/08/29ساعت 3:36 بعد از ظهر توسط یک ستاره
|

تنهاي تنهايم,من,خلوت و اشک چنديست هم خانه ايم
امشب باز به رسم گذشته به آسمان مي نگرم و با ستاره
همان ستاره که به يادت برگزيده ام سخن مي گويم
اگر چه خسته و شکسته ام
اما ...
ولي باز هم مي ايستم تا اينبار نيز بشکند
قاصدکي مي گذرد و يادت را دوباره به همراه مي آورد و
باز يکباره بغضم مي شکندو دلم ...
بيچاره دلم
اينبار نيزدر خود مي شکنم.
دلم مي گيرد از اشکهايم که مي ريزند
حرفهايم که نگفته مي مانند
و از غم که از غصه هايم سنگين است و آماده باريدن
ديگر دارد يادم مي رود نام او که برايش مي بارم
همراه با اشکها مي خندم
خنده اي تلخ
برخود که چه معصومانه به دل بهانه می گيرم دروغ مي گويم
وچه معصومانه تورا باور مي کند
و اين آتشي است بر جانم
ديگر امشب جايي براي تبسم هاي دروغين نيست و آشکارا هق هق مي زنم
و مي شنوند قاصدک ها و گل ها, قاصدک بغضش را فرو مي برد و مي رود ...
گويي او نيز مي خواهد برود نزد خدا تا براي دلم دعا کند
و شبنم برقي مي زند و از گل فرو مي غلتد...
امشب بغضهايم بس سنگين اند و هق هق هايم دلتنگ بودنت
ولي افسوس که ديگر نيستي ...
و افسوس .
+
نوشته شده در 87/08/26ساعت 11:49 قبل از ظهر توسط یک ستاره
|

دیدی آخرش تابستان آنقدر غصه ما را خورد که پاییز شد! ببین تو یادت نیست ما کجای دفتر خاطرات پاییز سال گذشته نوشتیم و زیرش را مشترکا امضا کردیم که سرخی تو از ما و زردی ما از تو ؟ که هنوز مهر نشده روی خط نه چندان صاف سرنوشتمان زرد کشیدند. خلاصه از قدیم و دور گفته اند و می گویند که پاییز فصل عاشق هاست و آذر آتش گرفته هم فرزند سوم همین پاییز بود که ما را به این روز نمی دانم چه رنگی نشاند! به عاشقیم یقین دارم که می نویسم و گمان می کنم اگر تبریک تولد پاییز را ننویسی باید به عاشق بودنت یقین کرد. مهم نیست اصلا فدای سرت که یک تابستان دیگر گذشت و باز هم معجزه نشد به قول خودت صبر را با وفاداریمان تا پاییز بعد شرمنده می کنیم شاید از بس روسفید شدیم پاییز آینده به جای باران٬ برف در سرزمینمان بارید. 
+
نوشته شده در 87/08/23ساعت 10:33 قبل از ظهر توسط یک ستاره
|

وای باران ! باران شیشه پنجره را باران شست از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست؟ آسمان سربی رنگ من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ میپرد مرغ نگاهم تا دور وای باران، باران پر مرغان نگاهم را شست خواب رویای فراموشی هاست خواب را دریابم که درآن دولت خاموشی هاست من شکوفایی گلهای امیدم را در رویا ها میبینم و ندایی که به من میگوید: (( گرچه شب تاریک است دل قوی دار سحر نزدیک است))
+
نوشته شده در 87/08/13ساعت 11:57 قبل از ظهر توسط یک ستاره
|

در شبان غم تنهایی خویش عابد چشم سخنگوی توام من دراین تاریکی من دراین تیره شب جانفرسا زائر ظلمت گیسوی توام گیسوان تو پریشانتر از اندیشه ی من گیسوان تو شب بی پایان جنگل عطر آلود شکن گیسوی تو موج دریای خیال کاش با زورق اندیشه شبی از شط گیسوی مواج تو من بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم کاش بر این شط مواج سیاه همه ی عمر سفر می کردم 
+
نوشته شده در 87/08/12ساعت 12:38 بعد از ظهر توسط یک ستاره
|

عادتم داده ای که وقتی دستت روی گردنم می لغزد آه بکشم آرام و با احساس و تصور کنم که خوشبختم و چشمانم مثل همیشه پر از اشک نشود بغض نکنم و آه بکشم و بگویم خوشبخت ترم کن 
+
نوشته شده در 87/08/11ساعت 12:36 بعد از ظهر توسط یک ستاره
|

نگو نه نگاه تو نامهربون بود نازنین
گل لبخند تو مال دیگرون بود نازنین
بقیه شازده بودن عاشق تو پاپتی بود؟
میون شازده ها بی نام و نشون بود نازنین
اره اون چیزی نداشت اما به پات هرچی میریخت
اگه جونشم می داد از دل و جون بود نازنین
حسرت دستای تو برای من بود همیشه
حیف که گرمیشون برای دیگرون بود نازنین
من بهارم پای انتظار اون چشما گذشت
وقتی بر گشتی که فصل ما خزون بود نازنین
چقده عکستو بوسیدم و بارون چشام
چیکه چیکه روی عکس تو روون بود نازنین
نگو دیوونه بودم دیوونگی واسم کمه
اسم احساس من اون روزا جنون بود نازنین
+
نوشته شده در 87/08/11ساعت 11:45 قبل از ظهر توسط یک ستاره
|

من را به غیراز عشق به نامی صدا نکن
غم را دوباره وارد این ماجرا نکن
بیهوده پشت پا به غزلهای من نزن
با خاطرات خوب من اینگونه تا نکن
موهات را ببند دلم را تکان نده
در من دوباره فتنه و بلوا به پا نکن
من در کنار توام اگر چشم وا کنی
خود را اسیر پیچ و خم جاده ها نکن
بگذار شهر سرخوش زیبائیت شود
تنها به وصف آینه ها اکتفا نکن
امشب برای ماندنمان استخاره کن
اما به آیه های بدش اعتنا نکن....
+
نوشته شده در 87/08/09ساعت 8:12 بعد از ظهر توسط یک ستاره
|

کاش می شد تو جنگلا،یه کلبه داشتیم من و تو زمین و شخم می زدیم ،دونه می کاشتیم من تو خودمون خونه می ساختیم ،دستامون گلی می شد آهن و بتن نبود،دیوارا ،کاگلی میشد وقتی هیزم می آوردم تو میشستی رو به روم می چکید نم نم بارون رو درختا روی بوم آتیش کلبه به را بود ،دیگه سردت نمی شد غم نون زانو می زد،حریف مردت نمی شد کاش رو کول آدما خورجینی از غصه نبود عشق آدما به هم فقط توی قصه نبود کاشکی رو سر گلا منت باغبون نبود واسه امنیت شهر ،گزمه و پاسبون نبود 
+
نوشته شده در 87/08/02ساعت 9:10 بعد از ظهر توسط یک ستاره
|

اگر می دانی در این جهان کسی هست که با دیدنش رنگ رخسارت تغییر می کند و صدای قلبت آبرویت را به تاراج می برد مهم نیست که او مال تو باشد مهم این است که فقط باشد زندگی کند، لذت ببرد و نفس بکشد ... 
+
نوشته شده در 87/08/01ساعت 1:40 بعد از ظهر توسط یک ستاره
|
