دستها بالا بود هرکسی سهم خودش را طلبيد.
سهم هر کس که رسيد، داغ تر از دل ما بود ولي نوبت من که رسيد،
سهم من يخ زده بود!
سهم من چيست مگر؟
يک پاسخ ؟ پاسخ يک حسرت!
سهم من کوچک بود قد انگشتانم
عمق آن وسعت داشت وسعتي تا ته دلتنگيها
شايد از وسعت آن بود که بي پاسخ ماند!
+
نوشته شده در 87/05/19ساعت 12:4 بعد از ظهر توسط یک ستاره
|

اشتباهي كه همه عمر پشيمانم از آن اعتمادي است كه بر مردم دنيا كردم پيش از اين مردم دنيا دلشان درد نداشت ..... ؟! خودمانيم ... !!! زمين اين همه نامرد نداشت! 
+
نوشته شده در 87/05/15ساعت 9:16 قبل از ظهر توسط یک ستاره
|

They gave him an overdose
of anesthetic and its fog
shut down his heart in seconds
I tried to hold him but he was somewhere else For so much love
one of the principals is missing , it's no wonder we confuse love
with longing Oh I was thick with both I wanted my dog
to live forever and while I was
working on impossibilities
I wanted to live forever too
I wanted company and to be alone
I wanted to know how they trash
a stiff ninety-five-pound dog
and I paid them to do it
and not tell me. What else
I wanted a letter of apology
delivered by decrepit hand
by someone shattered for each time
I'd had to eat pure pain I wanted to weep not like a baby
in gulps and breath-stretching
howls but steadily like an adult
according to the fiction
that there is work to be done
and almost inconsolably 
+
نوشته شده در 87/05/07ساعت 9:11 بعد از ظهر توسط یک ستاره
|

Hot love is soon cold
+
نوشته شده در 87/05/07ساعت 9:8 بعد از ظهر توسط یک ستاره
|

جالب است کسی سکوت را تفتیش نمی کند برای سخنرانی یک لال هورا نمی کشند! کوری که ونوس را ندیده نسترن، اطلسی و یونجه برایش فرقی نمی کند! مهم ابی عشق است که "مرده هزار ساله" نیز انرا می فهمد... 
+
نوشته شده در 87/05/03ساعت 9:39 بعد از ظهر توسط یک ستاره
|

شب آرامی بود می روم در ایوان، تابپرسم از خود زندگی یعنی چه؟ مادرم سینی چایی در دست گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا لب پاشویه نشست پدرم دفتر شعری آورد، تکه بر پشتی داد شعر زیبایی خواند ، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین با خودم می گفتم : زندگی، راز بزرگی است که در ما جارست زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست رود دنیا جاریست زندگی ، آبتنی کردن در این رود است وقت رفتن به همان عریانی که به هنگام ورود آمده ایم دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟ هیچ!!! زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری شعله گرمی امید تو را ، خواهد کشت زندگی شوق رسیدن به همان فردایی است ، که نخواهد آمد تو نه در دیروزی ، و نه در فردایی ظرف امروز ، پر از بودن توست شاید این خنده که امروز ، دریغش کردی آخرین فرصت همراهی با ، امید است زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک ، به جا می ماند 
+
نوشته شده در 87/05/03ساعت 9:29 بعد از ظهر توسط یک ستاره
|
