
خیلی حرفا دارم باهات بزنم
حرفایی که تا بحال نتونستم بگم بهت
نمیدونم کی اومده که نامهربون شدی ، کی ترو میخواد از من بگیره
کاش میتونستم بهش بگم : تو داری تموم دنیای منو ازم میگیری
حق ندارم گلایه کنم .....حق ندارم
تو باید خودت بخوای خودت
نمیدونم کجای کار خطا کردم .. که اینگونه نامهربون شدی
دلم برای خنده هات ، برای صدات تنگ شده، دلم برای نگاههای عاشقانت تنگ شده
مهربونم برگردددددددد
هنوز دلتنگم
نمیدونم از آخرین دیدارمان چند روز میگذره
ولی عشقم این همه بی تفاوتی حقم نیست
دعاها کردم برگردی .... اشکها ریختم
اکنون تنهاتر از پیشم ...
و تو چه راحت میگذری از اینهمه عشق و صداقت
چگونه میتوانی ؟؟
چگونه ؟
دنیا رو بدون تو تاریک میبینم ....
بیا و دنیای منو آبی کن ... ارغوانی کن
عشقم ..........
+
نوشته شده در 87/02/15ساعت 9:0 بعد از ظهر توسط یک ستاره
|

همه چی از یه شکلات شروع شد... من یه شکلات گذاشتم تو دستش، اونم یه شکلات گذاشت تو دست من من بچه بودم، اونم بچه بود سرم رو بالا کردم، سرش رو بالا کرد. دید که من رو می شناسه خندیدم، گفت: دوستیم؟ گفتم: دوست دوست. گفت: تا کجا؟ گفتم: دوستی که تا نداره. گفت: تا مرگ؟ خندیدم و گفتم: من که گفتم تا نداره. گفت: باشه تا پس از مرگ، گفتم: نه...نه...نه...تا نداره گفت: قبول، تا اونجا که همه دوباره زنده می شن، یعنی زندگی پس از مرگ بازم با هم دوستیم؟ تا بهشت، تا جهنم تا هرجا که باشیم، من و تو با هم دوستیم؟ خندیدم و گفتم: تو تا هر کجا که میخوای براش یه تا بذار، اصلا یه تا بکش از سر این دنیا تا اون دنیا، اما من اصلا براش تا نمیذارم. نگام کرد، نگاش کردم، باور نمی کرد، میدونستم اون می خواست حتما دوستی ما تا داشته باشه دوستی بدون تا رو نمیفهمید. ******** گفت: بیا برا دوستیمون یه نشونه بذاریم، گفتم: باشه، تو بذار گفت: شکلات... هر بار که همدیگرو می بینیم یه شکلات مال تو یکی مال من، باشه؟ گفتم باشه. هربار یه شکلات میذاشتم تو دستش اونم یکی میذاشت تو دست من، همدیگرو نیگاه می کردیم، یعنی دوستیم، دوست دوست من تندی شکلاتم رو باز می کردم و میزاشتم تو دهنم و تند و تند میمکیدم میگفت: شکمووو... تو دوست شکموی منی. و شکلاتش رو می ذاشت توی صندوقچه کوچولوی قشنگ میگفتم: بخووورش، میگفت: تموم می شه، میخوام تموم نشه، برای همیشه بمونه. صندوقش پر از شکلات شده بود، هیچ کدومش رو نمیخورد، من همشو خورده بودم. گفتم: اگه یه روز شکلاتات رو مورچه ها بخورن یا کرما، چی کار می کنی؟ گفت: مواظبشون هستم، می خوام نگهشون دارم تا موقعی که دوست هستیم. من شکلاتام رو می ذاشتم تو دهنم و می گفتم: نه...نه...نه...تا نه، دوستی که تا نداره. ******** یکسال، دو سال، چهار سال، هفت سال، ده سال، بییییست سالش شده اون بزرگ شده منم بزرگ شدم، من همه شکلاتامو خوردم او همه شکلاتاشو نگه داشته اون اومده امشب تا خداحافظی کنه، میخواد بره، بره اون دور دورا میگه می رم ولی زود بر میگردم، من که میدونم میره و دیگه برنمیگرده یادش رفت شکلات بهم بده، من که یادم نرفت، یه شکلات گذاشتم کف دستش گفتم این برای خوردن یه شکلاتم گذاشتم کف اون یکی دستش گفتم اینم آخرین شکلات برای صندوق کوچیکت یادش رفته بود که صندوقی داره برای شکلاتاش، جفتشو خورد خندیدم، میدونستم دوستی من تا نداره، میدونستم دوستی اون تا داره، مثل همیشه خوب شد همهی شکلاتامو خوردم، اما اون هیچ کدومشو نخورده حالا با یه صندوق پر از شکلات های نخورده چیکار می کنه؟؟!!
+
نوشته شده در 87/02/15ساعت 5:53 بعد از ظهر توسط یک ستاره
|

خواهر کوچکم از من پرسید پنج وارونه چه معنا دارد؟ من به او خندیدم،کمی آزرده و حیرت زده گفت:روی دیوار و درختان دیدم، باز هم خندیدم. گفت:دیروز خودم دیدم مهران پسر همسایه پنج وارونه به مینا می داد. آنقدر خنده برم داشت که طفلک ترسید. بغلش کردم و بوسیدم و با خود گفتم: بعدها وقتی غم،سقف کوتاه دلت را خم کرد بی گمان می فهمی پنج وارونه چه معنا دارد. 
+
نوشته شده در 87/02/14ساعت 9:14 بعد از ظهر توسط یک ستاره
|

چند ماه است که تو رفتی.... چند ماه شده که تنهام گذاشتی........ چه طور فکر کردی که من بدون تو می تونم زندگی کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تو این چند ماه فهمیدی که چی به حالم گذشت؟؟؟؟؟؟؟؟ خیلی وقته که دلم هوای اون چشمهای با محبتت, اون دستای مهربونت و کرده............ چقدر دلم برای نگاه کردنت تنگ شده......... چی می شه که دوباره بیای پیشم؟؟؟؟؟؟؟ اگر تو باز نگردی امید آمدنت را به گور خواهم برد و کس نمی داند که در فراق تو دیگر چگونه خواهم زیست چگونه خواهم مرد اون جا که هستی هوای من و داشته باش آخه اون بالایی خیلی تو رو دوست داره تو حالا رفتی و من چه تنها به جا ماندم تو رفتی اما یادت در دلم امید زندگانیست........ کاش با خود همسفرم می کردی............ در دلم آرزوی آمدنت می میرد رفته ای اینک, اما آیا باز می گردی؟ چه تمنای محالی دارم خنده ام می گیرد........... 
+
نوشته شده در 87/02/14ساعت 9:0 بعد از ظهر توسط یک ستاره
|

بخدا سخت دلم می گیرد 
که درین شهریکی همدم نیست
همگی آینه دردست،سبوشان بردوش
آه درداکه یکی محرم نیست
من به دنبال کسی می گردم
که بمن، خواب خوش پنجره تعبیرکند
وبه دنبال کسی می گردم
که ززنگاردل آینه تعبیرکند
...
توکه خودصاحب آن " قطره ی نوری "
که به شب افشاندی
لانه ی نورکجاست؟
شب تاریک مرا پایان نیست
+
نوشته شده در 87/02/14ساعت 8:46 بعد از ظهر توسط یک ستاره
|

واژه واژه های دلتنگی و دلواپسی در سرما و بعض حنجره یخ
و نگاه کبودم به آسمان، تا تلاقی دو رعد باقی خواهد ماند
به خط پروازت که می نگرم چیزی در دلم می میرد
به قاب چوبی عکست که چه جوان و زنده به من می نگری
انگار که این بار من پیر شده ام
چقدر برای لبخندهایت بیقرارم ای سفر کرده
برای دستهای عاطفه و احساس دلتنگم
و هنگامیکه از تو می نویسم این زخم سربسته سینه دهان می
چیزی مرا در خود ذوب می کند، به جانم شرر می زند و آنگاه
به تو که می اندیشم از این همه غربت و تنهایی دلم کبود می
دستانم پناهی می خواهد و تو نیستی
کوله بار غربت این دل را می خواهم در پناه شانه ات زمین
راستی کدامین حادثه شوم مرا از تو جدا ساخت
کدامین خاطره تلخ تو را از من ربود
چشمانم به ندیدنت عادت کرده، این همه سال دوری، اینهمه
شاید نامحرمان از نگاه خسته ات آنرا نبینند.
در من گویا احساس مرده، بی تو احساسم رفت، بی تو
دشنه فراقت سالهاست که سینه ام را دریده
+
نوشته شده در 87/02/11ساعت 8:26 بعد از ظهر توسط یک ستاره
|

وقتی چمدانش را به قصد رفتن بست نگفتم:((عزیزم این کار را نکن)) نگفتم:((برگرد و یک بار دیگر به من فرصت بده)) وقتی پرسید دوستش دارم یا نه رویم را برگرداندم. حالا او رفته و من تمام چیزهایی را که نگفتم می شنوم. نگفتم:((عزیزم متاسفم. چون من هم مقصر بودم)) نگفتم:((اختلاف ها را کنار بگذاریم چون تمام آنچه می خواهیم عشق و وفاداری و مهلت است.)) گفتم:((اگر راهت را انتخاب کرده ای من آن را سد نخواهم کرد.)) حالا او رفته و من تمام چیزهایی را که نگفتم می شنوم.)) او را در آغوش نگرفتم و اشک هایش را پاک نکردم نگفتم:((اگر تو نباشی زندگی ام بی معنی خواهد بود)) گفتم:((خدا نگهدار.موفق باشی. خدا به همراهت.)) او رفت و مرا تنها گذاشت تا با تمام چیزهایی که نگفتم زندگی کنم...
+
نوشته شده در 87/02/01ساعت 8:18 بعد از ظهر توسط یک ستاره
|


+
نوشته شده در 87/02/01ساعت 8:12 بعد از ظهر توسط یک ستاره
|

هیچ چیز سخت تر از انتظار نیست ان هم انتظار برای لحظه ای که کسی که دوستش داری صدایت کند و به تو بفهماندکه دوستت دارد اما هر چقدر هم که انتظار سخت باشد به ان لحظه زیبا می ارزد پس انتظار می کشم تا ان لحظه زیبا نصیبم شود حتی اگر انتظارم بی حاصل باشد 
+
نوشته شده در 87/02/01ساعت 8:1 بعد از ظهر توسط یک ستاره
|

یکی را دوست می دارم 
یکی را دوست می دارم
ولی افسوس که او هرگز نمی داند
نگاهش می کنم
شاید بخواند از نگاهم
که او را دوست میدارم
ولی افسوس که او هرگز
نگاهم را نمی خواند
به برگ گل نوشتم من
که او را دوست می دارم
ولی افسوس او گل را
به زلف کودکی اویخت
تا او را بخنداند
یکی را دوست می دارم
+
نوشته شده در 87/02/01ساعت 7:58 بعد از ظهر توسط یک ستاره
|
