بهم گفتی داری میری نگات کردم باورم نمی شد.تو سرتو انداختی پایین من بازم نگات کردم گفتی دارم می رم دیگه نمی تونم گفتی عشق دروغه من و تو هم به هم دروغ گفتیم ما عاشق نبودیم. .اما من هیچی نگفتم فقط نگات کردم دوست داشتم بگی شوخی کردم دوست داشتم بگی منم عاشقتم .دوست داشتم دستامو بگیری مثل قبلا و بهم بگی همیشه با من می مونی. .اما تو هیچی نگفتی تو رفتی. .آره رفتی به همین سادگی ... .من پشت سرت ایستادم گریه کردم فریاد زدم خواهش کردم بمونی اما تو گفتی عشق یعنی جدایی ما هم باید جدا شیم... ایستادم تا 20 شمردم و تو دلم گفتم برگرد...1...2...3...4............. به 20 که رسیدم تو تندتر رفتی ...رفتی... رفتی یه جای دور....تو گم شدی ....من دنبالت گشتم اما تو نبودی ... .سالها گشتم ولی نبودی...اینجام منتظرتم.......... می مونم تا بیای.با اینکه می دونم نمیای 
![]()
+
نوشته شده در 87/01/29ساعت 9:44 قبل از ظهر توسط یک ستاره
|

حتی حوصله ی نفس کشیدن را هم ندارم * من از تو می ترسم واز مجهول
وچه بی رحمانه محکوم بودنم
با اعمال شاقه
نفس کشیدن هم ذوق می خواهد.
* تشنه ام این را تازه فهمیده ام
نمی دانم تا به حال جوجه بوده ای یا نه
می دانی چه حس غریبی است بودن درون تخم
وبزرگ شدن وکمی هوا
نمی دانم درون کدام تخم افتاده ام که اینگونه احساس می کنم
هوا کم است.
* هنوز هم دلم می خواهد عروسکم را به روی پاهایم بخوابانم و تکانش دهم
آرام، آرام، آرام
آخر چرا بزرگ شدم
من هنوز عروسک را دوست دارم
من هنوز هم که هنوز است هوس می کنم برای عروسکم لالایی بخوانم
هنوز هم که هنوز است دوست دارم بچه باشم
وقتی بزرگ می شوی دیگر بچه بودن جرم است
عروسک داشتن زشت وعروسک بازی زشت تر
چرا بزرگ شدم ؟
وتو مجهولی برای من
با مجهول چگونه می توان عشق باخت
چگونه می توان دل داد
هیچ آدم عاقلی به مجهول دل نمی دهد
ومن هنوز دیوانه نشده ام
من از تو می ترسم
واز هرآنچه مجهول
واز هر آنچه تاریک
* سیس حرف نزن ساکت باش
فکر نکن ، احساس نکن ، درک نکن
دهانت را می بویند
فکرت را ذره بین می گذارند
صدایت را خفه می کنند
درکت را نادیده می انگارند که چه ...
بتوانی زنده بمانی
ای کاش ...بودن... نبود
* شناختمت...شناختیم...وپرده ها افتاد
وازدحام نور اتاق را روشن کرد
من زیبا نبودم تو نیز هم
اما نور زیبا بود و اتاق زیبا تر
* آنقدر از شاعری فرار کردم
آنقدر شعر نگفتم که شدم شاعر
وشعر بی آنکه بخواهم نوشته شد
باز هم بر روی کاغذ های سپید
اما این بار با مدادهای سیاه
* چقدر بدجنسی خدا
چقدر بد جنس
هنوز هم که هنوز است نمی دانم که چرا
که چرا باید سیب را نمی خوردم
* تقصیرم هیچ نبود
جز آنکه نمی توانستم دروغ بگویم
چقدر دلم برای خودم می سوزد
وبرای تمام کسانی که نمی توانند دروغ بگویند .
*می ترسم از آنچه می اندیشم
کاش می توانستم...
کاش می توانستم نیاندیشم.
* چرا سعی می کنی بنویسی؟
چقدر مفاهیم را محدود می کنی
و زندانی چقدر دلم به حال مفاهیم می سوزد.
* درست زمانی که به زیر پایم غره بودم
خالی شد وبا سر به زمین خوردم
چقدر افتادن بد است
مخصوصا زمانی که آنقدر بالا رفته ای
که افتادن مفهومی است معادل مرگ
* یک کانون ، یک مدار ، یک خورشید
آمدم ...قرار گرفتم...گشتم
در کانون بیضی گون یک خورشید
ولی گاهی اجرام شتاب گریز از مرکز دارند
پرت شدم جایی دورتر از آغاز
در کهکشانی بی وزن...بی گرانش
اینک معلقم جایی نامعلوم در کهکشانی دور
+
نوشته شده در 87/01/29ساعت 8:54 قبل از ظهر توسط یک ستاره
|

زشور عشق ندانم کجا فرار کنم؟ چگونه چاره ی این جان بی قرار کنم رسیده کار به آنجا که اشتیاقم را برای مردم هر کوی گذر هوار کنم چنین که عشق تو ام میکشد به شیدایی شگفت نیست که فریاد یار یار کنم 
+
نوشته شده در 87/01/29ساعت 8:47 قبل از ظهر توسط یک ستاره
|

نمیگویم فراموشم نکن اما فقط گاهی بیاد آور عزیزی را که میدانی نخواهی رفت از یادش 
+
نوشته شده در 87/01/25ساعت 8:42 قبل از ظهر توسط یک ستاره
|

من در آیینه رخ خود دیدیم و به تو حق دادم آه میبینم میبینم تو به اندازه تنهایی من خوشبختی من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم 
+
نوشته شده در 87/01/17ساعت 12:18 بعد از ظهر توسط یک ستاره
|

اگر از ظلمت شب می ترسی چلچراغ نگهم را به تو خواهم بخشید روشنی های تنم را که نشان سحرند به تو خواهم بخشید اگر از دوری ره می ترسی دستهایم را که پلی روی زمان می بندند و به کوتاه ترین فاصله من را به تو می پیوندند به تو خواهم بخشید اگر از تنگی چشم دگران اگر از حرف کسان می ترسی من جدا از دگران به تو خواهم پیوست خویش را در تو نهان خواهم کرد من همه هستی خود را بی بهانه به تو خواهم بخشید تا تو از من باشی تو بیا ...... تو بیا ...... که اگر از آمدنت دیر شود یا اگر آمدنت قصه ی کوچی باشد من تو را ای همه خوب تا دم مرگ نخواهم بخشید 
+
نوشته شده در 87/01/10ساعت 10:28 بعد از ظهر توسط یک ستاره
|

من همیشه با تو هستم، تورو از جون میپرستم من فقط با تو می تونم توی این دنیا بمونم اگه تو نمونی پیشم میبینی دیوونه می شم این صدای قلبمه، میشنوی آره یا نه میتونم داد بزنم عشقمی یا نه آخه من از تو می ترسم، میگن عاشقی جنونه نمیگم عاشقی مرده، اما دیگه نیمه جونه توی این دور و زمونه، بعضی كارامون حرومه آی زمونه، آی زمونه، من شدم بیآشیونه چرا رسم عاشقیمون، چنین شده به هر بهونه تو یكی مثل صداقت، من یكی مثل فلاكت تو شدی عاشق سوختن، من و دلرو بر تو دوختند 
+
نوشته شده در 87/01/10ساعت 10:2 بعد از ظهر توسط یک ستاره
|


+
نوشته شده در 87/01/10ساعت 9:53 بعد از ظهر توسط یک ستاره
|
