يادگاريهايت هنوز روی ديوار قلبم چشمک می زند و جای دستانت
روی قلبم حک شده است. هنوز هم صبحها در آئينه تو را می بينم و هر بار که ميهمان پارک می شوم با تو بودن تنها آرزوی لحظه هايم است. به سادگیِ صداقتِ يک کودک دوستت دارم و نخواهم توانست فراموش کنم نگاه پر معنا و طنينِ صدايت را. هر شب ستاره ها را می شمارم و در بين آنها تو را جستجو می کنم ناگهان ماه چشمانم را فرا می خواند و می گويد به کجا می نگری عاشق! او درون من نهفته است. خوب که می نگرم می بينم ماه راست می گويد نقش تو در ماه است نه در بين ستارگان! هنگام خواب به اين اميد چشمهايم را می بندم که فردا انگشتان تو زنگ خانه مان را به صدا در آورد، يا حداقل پستچیِ زندگيم نامه ای از تو برايم بياورد! می دانم روزی خواهی آمد ولی ای کاش آن روز فردا باشد. بيا گلم که موهای سفيد سرم گویِ سبقت را از سياه ها ربوده اند! چين و چروکهای صورتم را که مردم می بينند چه زود می دانند صورتم چه چيز را انتظار میکشد! دستانم کمی می لرزد ولی دلم قرص است که حضور تو مرهمی خواهد بود بر تمام دردهاي که همه اش از جدائيست. و مرهمش وصال تو! بيا و خزانم را به زيباترين شکل ممکن بهاران ساز که مدّتهاست رنگ چمن را فراموش کرده ام. منتظر می مانم و به جاده خيره می مانم تا شايد نقطه ای سياه نويد رسيدن مسافری را برايم بدهد که مدّتهاست وجودم در انتظار اوست. من انتظار عشق را دوست دارم! منتظر ميمانم وتو ای مسافر شهر خدا ميدانی كه مرا غير تو ياری نيست. پر و بالی بشكست. سينه ای در غم شد. تو مرا تا به ابد چشم به درمی دوزی. مادرم ميگويد نسوزد آنكه تو را در غمِ ايّام رها كرد. مادرم ميگويد نكند تا به ابد چشم به راهش مانی. مادرم ميگويد تا به دنيا هستم ياد او را از دلت خواهم شست. مادرم ميداند كه وفادارترين كيست برايم. خوب ميداند ولی .........
+
نوشته شده در 86/12/15ساعت 7:17 بعد از ظهر توسط یک ستاره
|

وقتی عاشقت شدم همه خواب بودن. وقتی سیب دلم افتاد فهمیدم. دنیای عاشقی می ارزد و این تنها خواب به حقیقت پیوسته خیس و آبادان متولد ماه عقرب است. به خودت سوگند میخورم که تکه بزرگی از مقدسات منی . شبهای بیشتر و سهم بیشتری از زندگی می خواهم . تو به من اطمینان می دهی که فردایی وجود دارد. با دست خود , با قلب سرشار از جنون خود شبی افسانه خواهم کرد.
وقتی دنیای من شدی همه فکر می کردن دنیا یعنی یه عالمه انسان.
وقتی ستاره من شدی هیچ تلسکوپی هنوز تو رو ندیده بود و یا کشف نکرده بود.
و به راستی طرح چشمانت زمین محبت بود و من قانون جاذبه ات را
پادشاهیت به ملک ویران دلم به حکمرانی زبر دست ترین شاهزاده های
عشق من تنفست میکنم , تا دم مرگ .
تو تنها سببی هستی که به خاطر آن روزهای بیشتر,
به پاکی مریم , به زلالی آب , به عشق بین ما و به آسمان سوگند تو را با عشق خود ,
تمام سطر سطر عشقم را به تو افسانه خواهم کرد.
+
نوشته شده در 86/12/15ساعت 7:16 بعد از ظهر توسط یک ستاره
|

من عاشقانه می بخشم تو را به دست روزگار خود می روم از این دیار من عاشقانه می بخشم تو را ، با تو بودن را ، با تو زیستن را ، در کنارت مردن را ، من عاشقانه می سپرم به دست دیگری تو را من عاشقانه می بوسم تو را من عاشقانه می بخشم تو را و خود می روم از این دیار و در آنجا عاشقانه فراموش می کنم تو را 
+
نوشته شده در 86/12/06ساعت 12:27 بعد از ظهر توسط یک ستاره
|
