تبليغاتX
*ستارگان هرگز نمی میرند*

*ستارگان هرگز نمی میرند*

هر ستاره شبی ست که از تو دورم!!! آسمان چه پر ستاره است امشب...



آن دم که به تکرار غریبانه ی روزهایم مینگرم...

آن دم که اشک چشمان آهو یاد آور روزهای دلتنگیم میشود...

آن دم که شاعرانه ترین نغمه ها را در خنده های تو می بینم...

آن دم که سینه ی سوخته ی شقایق بر تکه های خرد شده ی قلبم مرهمی میشود...

آن دم که صدای قدمهای پاهایت را در خلوتگاه کوچه ی نا امیدی نمی شنوم...آری...

آن دم که در زندگی به مرز تکرار میرسم...

درک میکنم که خالی بودن حضورت در میان نفسهای آرامم

معنی پوچی می دهد...معنی نابودی...معنی ویرانی...

غریبه ی آشنا!!!!!!

بگو تا لحظه ی وصال چقدر لب ریختگی باقی مانده؟

چند بغض تلخ که در درونم شکسته میشود؟

چند آواز نخوانده به طنین نفسهایت ...

سکوت توست که مرا به دنیای باطل افکار شوم میبرد

سکوت توست که مرا به مرز جنون میکشاند

سکوت توست که فریاد مرا برمی انگیزد!

مگر با کدامین تیغه ریشه ی سخنت را بریده اند؟!

سکوت توست که غرورم را به تفکر وادار میکند

که آیا به راستی طلسم افسون نگاه من در وجود تو شکسته شده است؟

در این هنگام است که حسادت خرمن وجودم را به آتش می کشاند

سکوت توست که فضای سنگین اتاقم را مملؤ از حس دودلی نموده

سخن گوی تا بر همگان فاش شود که چه زخمهایی بر دل عاشقت رخنه کرده!!

سخن گوی بلکه از این خلوتگاه رهگذری صدای محزونت را بشنود و به یاریمان برخیزد...

سخن گوی که یا پیمانه ی هستیم لبریز از عشق گردد ویا مملؤ از افسوس و حسرت!

حسرت روزهایی که درک نگاه برایم دشوار بود...

حسرت روزهایی که التماس گل لبخندی را میکردی و من چه بی رحمانه دریغ میداشتم...

حسرت روزهایی که واژگان از شوق به لرزه می افتادند...

حسرت روزهایی که گذشته اند و هرگز بازنمیگردند...

حال بین من و دستان تو فاصله غوغا میکند!

غرورم پوچی را لمس میکند.

از حس ریزش پر میشوم آنگاه که مینای وجودم شکسته میشود!

و عشق فرشته ایست که حسرت را برایم به ارمغان آورده است..



تورا به جان هرآنکس که دوست تر داری               بگو چگونه از احوال من خبر داری ؟

درست مثل منی هرزه گرد وخواب نما              همیشه های خدا رنج و دردسر داری

فدای چشم سیاهت عروسک شرقی        چه سر به زیر و صمیمی به من نظر داری

نگاه مردم این شهر سرد و بی تاثیر                    تو ای نگاه صمیمی به دل اثر داری

در این زمانه آکنده از دروغ وفریب                    بگو چرا نشد ازعشق دست بر داری؟

شبیه شعر وغزل های عاشقی انگار                 پرازدقایق سبزی و شور و شر داری

در این خزان که گیاهان هرزه می خشکند         تو آن درخت بزرگی که برگ و بر داری

تمام دلخوشی شاعرانه ام با توست                    نگو که از دل تنگم سر سفر داری

(تمام شد گل سرخم تمام شد) دیگر               تومثل اینکه به من میل مختصر داری


                     

+نوشته شده در 90/07/01ساعت5:14 بعد از ظهرتوسط ستاره ی سرزمین های ناشناخته | |



بعضی آدم ها هستن با چیز های کوچیک...

مثلا دوستی که همیشه موقع دست دادن برای خداحافظی ،

توی اون لحظه قبل ازرها کردن دست،با نوک انگشتاش به دست هات

یک فشارکوچیک می ده, چیزی شبیه یک بوسه...

راننده تاکسی ای که حتی اگر در ماشین اش رو محکم ببندی بلند میگه:

روز خوبی داشته باشی...

آدم هایی که توی اتوبوس وقتی تصادفی چشم در چشم شون می شی،

دستپاچه رو بر نمی گردونن،لبخند می زنن و هنوز نگاهت می کنن...

آدم هایی که حواسشون به بچه های خسته ی توی مترو هست،

بهشون جا می دن و گاهی بغلشون می کنن...

اون هایی که دستی رو که برای تراکت دادن جلوشون دراز شد،رد نمی کنن.

هر چی باشه با لبخند می گیرن و یادشون نمی ره که همیشه چند متر جلوتر سطلی هست

،سطل هم نبود کاغذ رو می شه تا کرد و گذاشت توی کیف...

دوست هایی که بدون مناسبت کادو می خرن،

مثلا می گن این شال پشت ویترین انگار مال تو بود.یا گاهی دفتر یادداشتی،نشان کتابی...

آدم هایی که از سر چهار راه نرگس نوبرانه می خرن و با گل می رن خونه...

آدم های اس ام اس های آخر شب,

که یادشون نمی ره گاهی قبل از خواب به دوستاشون یاد آوری کنن که چه قدرعزیزن.

آدم های اس ام اس های پر مهر و بی بهانه

حتی اگر با اون ها بد خلقی و بی حوصلگی کرده باشی...



آدم هایی که هر چند وقت یکبار ایمیل پر محبتی می زنن که مثلا تو را می خوانم

و بعد از هر یادداشت غمگین ،جوابی برات می نویسن که یعنی در کنارت هستم

کسانی که غم هیچ کس رو تاب نمیارن...

آدم هایی که حواسشون به گربه ها هست،به پرنده ها هست،درختها،موجودات دیگه...

آدم هایی که اگه توی کلاس تازه وارد باشی،

زود صندلی کنارشون رو با لبخند تعارف می کنن که غریبگی نکنی...

آدم هایی که خنده رو از دنیا دریغ نمی کنن...

توی پیاده رو بستنی چوبی می خورن و روی جدول لی لی می کنن...

همین آدم ها با همین کارهای کوچیکشون...

همین ها هستن که دنیا رو جای بهتری می کنن برای زندگی...



+نوشته شده در 90/06/10ساعت2:7 قبل از ظهرتوسط ستاره ی سرزمین های ناشناخته | |



بخوان مرا ،منم پروردگارت ,خالقت از ذره ای ناچیز...

صدایم کن مرا... آموزگار قادر خود را, قلم را ،علم را ،من هدیه ات کردم

بخوان ما را, منم معشوق زیبایت... منم نزدیک تر از تو به تو!

اینک صدایم کن... رها کن غیر ما را ، سوی ما باز آ

منم پروردگار پاک بی همتا...

منم زیبا،که زیبا بنده ام را دوست می دارم...

تو بگشا گوش دل, پروردگارت با تو می گوید:

تو را در بیکران دنیای تنهایان, رهایت من نخواهم کرد

بساط روزی خود را به من بسپار

رها کن غصه ی یک لقمه نان و اب فردا را

تو راه بندگی طی کن, عزیزا،من خدایی خوب می دانم!

تو دعوت کن مرا بر خود, به  ،میهمانم کن!

که من چشمان اشک آلوده ات را دوست می دارم...

طلب کن خالق خود را,  بجو ما را،تو خواهی یافت...

که عاشق می شوی بر ما, وعاشق می شوم بر تو!

که وصل عاشق و معشوق هم،آهسته می گویم،خدایی عالمی دارد!!



قسم بر عاشقان پاک با ایمان

قسم بر اسب های خسته در میدان

تو را در بهترین اوقات آوردم...

قسم بر عصر روشن ،تکیه کن بر من!

قسم بر روز،هنگامی که عالم را بگیرد نور

قسم بر اختران روشن اما دور

رهایت من نخواهم کرد, رها کن غیر ما را...

آشتی کن با خدای خود،تو غیر از ما چه می جویی؟؟

تو با هر کس به جز با ما،چه می گویی؟؟

و تو بی من چه داری ؟  _هیچ!!!

بگو با من چه کم داری عزیزم؟   _هیچ!!!

هزاران کهکشان و کوه و دریا را, و خورشید و گیاه و نور وهستی را

برای جلوه خود آفریدم من... ولی وقتی تو را من آفریدم!

بر خودم احسنت میگفتم...

تویی زیباتر از خورشید زیبایم, تویی والا ترین مهمان دنیایم!

که دنیا جز تو چیزی چون تو را، کم داشت.

تو ای محبوب تر مهمان دنیایم،نمی خواهی چرا ما را؟؟!!

مگر آیا کسی هم با خدای خویش قهر می گردد؟

هزاران توبه ات را گر تو بشکستی، ببینم من تو را از درگهم راندم؟

اگر در روزگار سختی ات خواندی مرا،

اما به روز شادیت،یک لحظه هم یادم نمی گردی!

به رویت بنده من،هیچ آوردم؟

این منم پروردگار مهربانت،خالقت...

اینک صدایم کن مرا، با قطره اشکی, به پیش آور دو دست خالی خود را.

با زبان بسته ات کاری ندارم, لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم

غریب این زمین خاکیم! آیا عزیزم حاجتی داری؟

تو ای ازما! به نجوایی صدایم کن..

بدان آغوش من باز است

برای درک آغوشم, شروع کن...

یک قدم با تو, تمام گام های مانده اش با من...




+نوشته شده در 90/05/11ساعت0:0 قبل از ظهرتوسط ستاره ی سرزمین های ناشناخته | |