تبليغاتX
http://i1.tinypic.com/muvsaq.gif ~ღ*ستارگان هرگز نمی میرند*ღ~
ای ستاره بدان که اگر حضورت بین ما نباشد تمام ستارگان خاموش می شوند و دیگر هیچ پروانه ایی زیبا نیست

روزی اگر سراغ من آمد به او بگو:                               

              من می شناختم او را ،

نام تو راهميشه به لب داشت ،                                   

           حتی در حال احتضار!

آن دل شكسته عاشق بی نام و بی نشان                             

        آن بی قرار،

روزی اگر سراغ من آمد به او بگو:                               

            هر روز پای پنجره غمگين نشسته بود   

و گفتگو نمی كرد جز با درخت سرو                               

                                در باغ کوچك همسايه !               

 شبها به كارگاه خيال خويش                                        

          تصويری از بلندی اندام می كشيد        

و در تصورش                                                 

 تصوير تو بلندترين سرو باغ را                

                                تحقير کرده بود...                                       

روزی اگر سراغ من آمد به او بگو:                                   

            او پاك زيست 
پاک تر از چشمه ی نور                                             

  ،همچون زلال اشک،           

 يا چو زلال قطره باران به نوبهار،                                       

آن كوه استقامت آن كوه استوار 

 وقتی به ياد روی تو می بود                                             

  می گريست !

روزی اگر سراغ من آمد به او بگو:                                  

      او آرزوی ديدن رويت را

حتی برای لحظه ای از عمر خويش داشت !                           

            اما براي ديدن توچشم خويش را

آن مرواريد سرشک غوطه ور آن چشم پاك را،                         

  پنداشت،              

                         آلوده است و لايق ديدار يارنيست!!!                      

 

روزی اگر سراغ من آمد به او بگو:                                 

آن لحظه ای كه ديده برای هميشه بست

آن نام خوب بر لب لرزان او نشست                            

 شايد روزی اگر 

                          چه ؟ او ؟ نه آه ... نمی آيد !

اما اگر آمد به او بگو،

من به دعای آمدنش نشسته بودم...

 

+ نوشته شده در  87/03/13ساعت   توسط ستاره ایی که سوخت اما نمرد  | 

ازتو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران

 رفتم از کوی تو اما عقب سر نگران

ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی

تو بمان و دگران ، وای به حال دگران

 

+ نوشته شده در  87/03/13ساعت   توسط ستاره ایی که سوخت اما نمرد  | 

 

یاد داری که به من می گفتی               هیچ کس تنها تو ؟؟؟

من سخن های تو باور کردم                 اما تــــو .......؟!؟

 

+ نوشته شده در  87/03/12ساعت   توسط ستاره ایی که سوخت اما نمرد  | 

شايد آن روز كه سهراب نوشت :

(( تا شقايق هست زندگي بايد كرد))

 خبري از دل پر درد گل ياس نداشت

 بايد اينجور نوشت:

 هر گلي هم باشي چه شقايق چه گل پيچك و ياس زندگي اجباریست ...

+ نوشته شده در  87/03/08ساعت   توسط ستاره ایی که سوخت اما نمرد  | 

بذار خیال کنم هنوز
ترانه هامو میشنوی
هنوز هوامو داری و
هنوز صدامو میشنوی
بذار خیال کنم هنوز
یه لحظه از نیازتم
اگه تمومه قصه مون
هنوز ترانه سازتم

 

+ نوشته شده در  87/03/06ساعت   توسط ستاره ایی که سوخت اما نمرد  | 

تو را هرگز نمی بخشم که بر باد فنا دادی

 همه رازو نیازم را به یک هرزه نگاه دادی

چقدر ساده دل من که برای بی وفایی  مرد

چقدر زیبا جواب خوبی ام را ناروا دادی

چه اندک بود احساس ام برای قلب نامردت

 جواب گریه هایم را با سکوتی بی صدا دادی!!!!!

                       

+ نوشته شده در  87/03/06ساعت   توسط ستاره ایی که سوخت اما نمرد  | 

وقتی خیانتت را بخشیدم ، تو فکر کردی دوستت دارم

ولی من لذت خیانت را درک می کردم!

+ نوشته شده در  87/03/05ساعت   توسط ستاره ایی که سوخت اما نمرد  | 

خیلی حرفا دارم باهات بزنم 

   حرفایی که تا بحال نتونستم بگم بهت

 نمیدونم کی اومده که نامهربون شدی ، کی ترو میخواد از من بگیره

 کاش میتونستم بهش بگم : تو داری تموم دنیای منو ازم میگیری 

  حق ندارم گلایه کنم .....حق ندارم

   تو باید خودت بخوای خودت

   نمیدونم کجای کار خطا کردم .. که اینگونه نامهربون شدی

  دلم برای خنده هات ، برای صدات تنگ شده، دلم برای نگاههای عاشقانت تنگ شده

  مهربونم برگردددددددد

   هنوز دلتنگم

 نمیدونم از آخرین دیدارمان چند روز میگذره

   ولی عشقم این همه بی تفاوتی حقم نیست

   دعاها کردم برگردی .... اشکها ریختم

   اکنون تنهاتر از پیشم ...

 و تو چه راحت میگذری از اینهمه عشق و صداقت

   چگونه میتوانی ؟؟

                      چگونه ؟

 دنیا رو بدون تو تاریک میبینم ....

 بیا و دنیای منو آبی کن ... ارغوانی کن

  عشقم ..........

+ نوشته شده در  87/02/15ساعت   توسط ستاره ایی که سوخت اما نمرد  | 

 

همه چی از یه شکلات شروع شد...

من یه شکلات گذاشتم تو دستش، اونم یه شکلات گذاشت تو دست من   

من بچه بودم، اونم بچه بود

سرم رو بالا کردم، سرش رو بالا کرد. دید که من رو می شناسه

خندیدم، گفت: دوستیم؟ گفتم: دوست دوست. گفت: تا کجا؟

گفتم: دوستی که تا نداره.

گفت: تا مرگ؟ خندیدم و گفتم: من که گفتم تا نداره.     

گفت: باشه تا پس از مرگ، گفتم: نه...نه...نه...تا نداره

گفت: قبول، تا اونجا که همه دوباره زنده می شن، یعنی زندگی پس از مرگ

بازم با هم دوستیم؟ تا بهشت، تا جهنم تا هرجا که باشیم، من و تو با هم دوستیم؟

خندیدم و گفتم: تو تا هر کجا که می­خوای براش یه تا بذار،

اصلا یه تا بکش از سر این دنیا تا اون دنیا، اما من اصلا براش تا نمی­ذارم.

نگام کرد، نگاش کردم، باور نمی کرد، می­دونستم اون می خواست حتما دوستی ما تا داشته باشه

 دوستی بدون تا رو نمی­فهمید.

********

گفت: بیا برا دوستیمون یه نشونه بذاریم، گفتم: باشه، تو بذار 

گفت: شکلات...

هر بار که همدیگرو می بینیم یه شکلات مال تو یکی مال من، باشه؟

گفتم باشه. هربار یه شکلات می­ذاشتم تو دستش اونم یکی می­ذاشت تو دست من،

همدیگرو نیگاه می کردیم، یعنی دوستیم، دوست دوست

من تندی شکلاتم رو باز می کردم و می­زاشتم تو دهنم و تند و تند می­مکیدم

می­گفت: شکمووو... تو دوست شکموی منی.

 و شکلاتش رو می ذاشت توی صندوقچه کوچولوی قشنگ

می­گفتم: بخووورش، می­گفت: تموم می شه، می­خوام تموم نشه، برای همیشه بمونه.

صندوقش پر از شکلات شده بود، هیچ کدومش رو نمی­خورد، من همشو خورده بودم.

گفتم: اگه یه روز شکلاتات رو مورچه ها بخورن یا کرما، چی کار می کنی؟

گفت: مواظبشون هستم، می خوام نگهشون دارم تا موقعی که دوست هستیم.

من شکلاتام رو می ذاشتم تو دهنم و می گفتم: نه...نه...نه...تا نه، دوستی که تا نداره.

********

یکسال، دو سال، چهار سال، هفت سال، ده سال، بییییست سالش شده

اون بزرگ شده منم بزرگ شدم، من همه شکلاتامو خوردم او همه شکلاتاشو نگه داشته

اون اومده امشب تا خداحافظی کنه، می­خواد بره، بره اون دور دورا

میگه می رم ولی زود بر می­گردم، من که می­دونم می­ره و دیگه برنمی­گرده

یادش رفت شکلات بهم بده، من که یادم نرفت، یه شکلات گذاشتم کف دستش گفتم این برای خوردن

یه شکلاتم گذاشتم کف اون یکی دستش گفتم اینم آخرین شکلات برای صندوق کوچیکت

یادش رفته بود که صندوقی داره برای شکلاتاش، جفتشو خورد

خندیدم، می­دونستم دوستی من تا نداره، می­دونستم دوستی اون تا داره، مثل همیشه

خوب شد همه­ی شکلاتامو خوردم، اما اون هیچ کدومشو نخورده

حالا با یه صندوق پر از شکلات های نخورده چیکار می کنه؟؟!!

 

+ نوشته شده در  87/02/15ساعت   توسط ستاره ایی که سوخت اما نمرد  | 

خواهر کوچکم از من پرسید پنج وارونه چه معنا دارد؟

 من به او خندیدم،کمی آزرده و حیرت زده گفت:روی دیوار و درختان  دیدم،

 باز هم خندیدم. گفت:دیروز خودم دیدم مهران پسر همسایه پنج وارونه  به مینا می داد.

 آنقدر خنده برم داشت که طفلک ترسید. بغلش کردم و بوسیدم و با خود

  گفتم: بعدها وقتی غم،سقف کوتاه دلت را خم کرد بی گمان می فهمی

 پنج وارونه چه معنا دارد.

+ نوشته شده در  87/02/14ساعت   توسط ستاره ایی که سوخت اما نمرد  | 

 چند ماه است که تو رفتی.... چند ماه شده که تنهام گذاشتی........ چه طور فکر کردی که من بدون تو می تونم زندگی کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تو این چند ماه فهمیدی که چی به حالم گذشت؟؟؟؟؟؟؟؟ خیلی وقته که دلم هوای اون چشمهای با محبتت, اون دستای مهربونت و کرده............ چقدر دلم برای نگاه کردنت تنگ شده......... چی می شه که دوباره بیای پیشم؟؟؟؟؟؟؟ اگر تو باز نگردی امید آمدنت را به گور خواهم برد و کس نمی داند که در فراق تو دیگر چگونه خواهم زیست چگونه خواهم مرد  اون جا که هستی هوای من و داشته باش آخه اون بالایی خیلی تو رو دوست داره تو حالا رفتی و من چه تنها به جا ماندم تو

رفتی اما یادت در دلم امید زندگانیست........

کاش با خود همسفرم می کردی............

 در دلم آرزوی آمدنت می میرد 

رفته ای اینک, اما آیا

باز می گردی؟

چه تمنای محالی دارم

خنده ام می گیرد...........

 

+ نوشته شده در  87/02/14ساعت   توسط ستاره ایی که سوخت اما نمرد  | 

بخدا سخت دلم می گیرد
که درین شهریکی همدم نیست
همگی آینه دردست،سبوشان بردوش
آه درداکه یکی محرم نیست

من به دنبال کسی می گردم
که بمن، خواب خوش پنجره تعبیرکند
وبه دنبال کسی می گردم
که ززنگاردل آینه تعبیرکند
...
توکه خودصاحب آن " قطره ی نوری "
که به شب افشاندی
لانه ی نورکجاست؟
شب تاریک مرا پایان نیست

 

+ نوشته شده در  87/02/14ساعت   توسط ستاره ایی که سوخت اما نمرد  | 

 

می شکنم بی صدا و صبور

واژه واژه های دلتنگی و دلواپسی در سرما و بعض حنجره یخ
 
می زند.

و نگاه کبودم به آسمان، تا تلاقی دو رعد باقی خواهد ماند

به خط پروازت که می نگرم چیزی در دلم می میرد

به قاب چوبی عکست که چه جوان و زنده به من می نگری

انگار که این بار من پیر شده ام

چقدر برای لبخندهایت بیقرارم ای سفر کرده

برای دستهای عاطفه و احساس دلتنگم

و هنگامیکه از تو می نویسم این زخم سربسته سینه دهان می
 
 گشاید.

چیزی مرا در خود ذوب می کند، به جانم شرر می زند و آنگاه
 
سیل اشک از جویبار مردمک چشمان سرازیر می گردد.

به تو که می اندیشم از این همه غربت و تنهایی دلم کبود می
 
 شود.

دستانم پناهی می خواهد و تو نیستی

کوله بار غربت این دل را می خواهم در پناه شانه ات زمین
 
بگذارم کجایی؟

راستی کدامین حادثه شوم مرا از تو جدا ساخت

کدامین خاطره تلخ تو را از من ربود

چشمانم به ندیدنت عادت کرده، این همه سال دوری، اینهمه
 
 سال بی پناهی و اینهمه سال اندوهی که در سینه  حبس می
 
 کنی

شاید نامحرمان از نگاه خسته ات آنرا نبینند.

در من گویا احساس مرده، بی تو احساسم رفت، بی تو
 
احساسم مرد، بی تو  برخود زخم می زنم

دشنه فراقت سالهاست که سینه ام را دریده
 
کاری ترین از دشته و عمیق تر از این زخم دیده بودی؟
+ نوشته شده در  87/02/11ساعت   توسط ستاره ایی که سوخت اما نمرد  | 

وقتی چمدانش را به قصد رفتن بست

نگفتم:((عزیزم این کار را نکن))

نگفتم:((برگرد و یک بار دیگر به من فرصت بده))

وقتی پرسید دوستش دارم یا نه

رویم را برگرداندم.

حالا او رفته و من تمام چیزهایی را که نگفتم می شنوم.

نگفتم:((عزیزم متاسفم.

چون من هم مقصر بودم))

نگفتم:((اختلاف ها را کنار بگذاریم

چون تمام آنچه می خواهیم عشق و وفاداری و مهلت است.))

گفتم:((اگر راهت را انتخاب کرده ای

من آن را سد نخواهم کرد.))

حالا او رفته و من تمام چیزهایی را که نگفتم می شنوم.))

او را در آغوش نگرفتم و اشک هایش را پاک نکردم

نگفتم:((اگر تو نباشی

زندگی ام بی معنی خواهد بود))

گفتم:((خدا نگهدار.موفق باشی.

خدا به همراهت.)) او رفت

و مرا تنها گذاشت

تا با تمام چیزهایی که نگفتم زندگی کنم...

+ نوشته شده در  87/02/01ساعت   توسط ستاره ایی که سوخت اما نمرد  | 

+ نوشته شده در  87/02/01ساعت   توسط ستاره ایی که سوخت اما نمرد  | 

 

 هیچ چیز سخت تر از انتظار نیست

ان هم انتظار برای لحظه ای که کسی که دوستش داری صدایت کند

و به تو بفهماندکه دوستت دارد

اما هر چقدر هم که انتظار سخت باشد

به ان لحظه زیبا می ارزد

پس انتظار می کشم

تا ان لحظه زیبا نصیبم شود

حتی اگر انتظارم بی حاصل باشد

 

+ نوشته شده در  87/02/01ساعت   توسط ستاره ایی که سوخت اما نمرد  | 

یکی را دوست می دارم
یکی را دوست می دارم
ولی افسوس که او هرگز نمی داند
نگاهش می کنم
شاید بخواند از نگاهم
که او را دوست میدارم
ولی افسوس که او هرگز
نگاهم را نمی خواند
به برگ گل نوشتم من
که او را دوست می دارم
ولی افسوس او گل را
به زلف کودکی اویخت
تا او را بخنداند
یکی را دوست می دارم

 

 

+ نوشته شده در  87/02/01ساعت   توسط ستاره ایی که سوخت اما نمرد  | 

 

بهم گفتی داری میری

 

نگات کردم باورم نمی شد.تو سرتو انداختی پایین

 

من بازم نگات  کردم گفتی دارم می رم دیگه نمی تونم

 

گفتی عشق دروغه من و تو هم به هم دروغ  گفتیم

 

ما عاشق نبودیم.

 

.اما من هیچی نگفتم فقط نگات کردم

 

دوست داشتم بگی شوخی کردم 

دوست داشتم بگی منم عاشقتم

.دوست داشتم دستامو بگیری مثل قبلا و بهم بگی

همیشه با من می مونی.

.اما تو هیچی نگفتی تو رفتی.

.آره رفتی به همین سادگی ...

.من پشت سرت ایستادم گریه کردم فریاد زدم خواهش کردم بمونی

اما تو گفتی عشق یعنی جدایی ما هم باید جدا شیم...

ایستادم تا 20 شمردم و تو دلم گفتم برگرد...1...2...3...4.............

 به 20 که رسیدم تو تندتر رفتی ...رفتی...

رفتی یه جای دور....تو گم

شدی ....من دنبالت گشتم اما تو نبودی ...

.سالها گشتم ولی نبودی...اینجام منتظرتم..........

می مونم تا بیای.با اینکه می دونم نمیای 

 

+ نوشته شده در  87/01/29ساعت   توسط ستاره ایی که سوخت اما نمرد  | 

حتی حوصله ی نفس کشیدن را هم ندارم

وچه بی رحمانه محکوم بودنم

با اعمال شاقه

نفس کشیدن هم ذوق می خواهد.

 * تشنه ام این را تازه فهمیده ام

نمی دانم تا به حال جوجه بوده ای یا نه

می دانی چه حس غریبی است بودن درون تخم

وبزرگ شدن وکمی هوا

نمی دانم درون کدام تخم افتاده ام که اینگونه احساس می کنم

هوا کم است.

 * هنوز هم دلم می خواهد عروسکم را به روی پاهایم بخوابانم و تکانش دهم

آرام، آرام، آرام

آخر چرا بزرگ شدم

من هنوز عروسک را دوست دارم

من هنوز هم که هنوز است هوس می کنم برای عروسکم لالایی بخوانم

هنوز هم که هنوز است دوست دارم بچه باشم

وقتی بزرگ می شوی دیگر  بچه بودن جرم است

عروسک داشتن زشت وعروسک بازی زشت تر

چرا بزرگ شدم ؟

 * من از تو می ترسم واز مجهول

وتو مجهولی برای من

با مجهول چگونه می توان عشق باخت

چگونه می توان دل داد

هیچ آدم عاقلی به مجهول دل نمی دهد

ومن هنوز دیوانه نشده ام

من از تو می ترسم

واز هرآنچه مجهول

واز هر آنچه تاریک

 * سیس حرف نزن ساکت باش

فکر نکن ، احساس نکن ، درک نکن

دهانت را می بویند

فکرت را ذره بین می گذارند

صدایت را خفه می کنند

درکت را نادیده می انگارند که چه ...

بتوانی زنده بمانی

ای کاش ...بودن... نبود

 * شناختمت...شناختیم...وپرده ها افتاد

وازدحام نور اتاق را روشن کرد

من زیبا نبودم تو نیز هم

اما نور زیبا بود و اتاق زیبا تر

  * آنقدر از شاعری فرار کردم

آنقدر شعر نگفتم  که شدم شاعر

وشعر بی آنکه بخواهم نوشته شد

باز هم بر روی کاغذ های سپید

اما این بار با مدادهای سیاه

 * چقدر بدجنسی خدا

چقدر بد جنس

هنوز هم که هنوز است نمی دانم که چرا

که چرا باید سیب را نمی خوردم

 * تقصیرم هیچ نبود

جز آنکه نمی توانستم دروغ بگویم

چقدر دلم برای خودم می سوزد

وبرای تمام کسانی که نمی توانند دروغ بگویند .

 *می ترسم از آنچه می اندیشم

کاش می توانستم...

کاش می توانستم نیاندیشم.

 * چرا سعی می کنی بنویسی؟

چقدر مفاهیم را محدود می کنی

و زندانی چقدر دلم به حال مفاهیم می سوزد.

 * درست زمانی که به زیر پایم غره بودم

خالی شد وبا سر به زمین خوردم

چقدر افتادن بد است

مخصوصا زمانی که آنقدر بالا رفته ای

که افتادن مفهومی است معادل مرگ

 * یک کانون ، یک مدار ، یک خورشید

آمدم ...قرار گرفتم...گشتم

در کانون بیضی گون یک خورشید

ولی گاهی اجرام شتاب گریز از مرکز دارند

پرت شدم جایی دورتر از آغاز

در کهکشانی بی وزن...بی گرانش

اینک  معلقم جایی نامعلوم در کهکشانی دور

 

+ نوشته شده در  87/01/29ساعت   توسط ستاره ایی که سوخت اما نمرد  | 

 

زشور عشق ندانم کجا فرار کنم؟

چگونه چاره ی این جان بی قرار کنم

رسیده کار به آنجا که اشتیاقم را

برای مردم هر کوی گذر هوار کنم

چنین که عشق تو ام میکشد به شیدایی

شگفت نیست که فریاد یار یار کنم 

 

+ نوشته شده در  87/01/29ساعت   توسط ستاره ایی که سوخت اما نمرد  | 

 

 

نمیگویم فراموشم نکن اما

فقط گاهی بیاد آور

عزیزی را که میدانی نخواهی رفت از یادش

 

+ نوشته شده در  87/01/25ساعت   توسط ستاره ایی که سوخت اما نمرد  | 

من در آیینه رخ خود دیدیم

و به تو حق دادم

آه میبینم میبینم

تو به اندازه تنهایی من خوشبختی

من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم

 

 

+ نوشته شده در  87/01/17ساعت   توسط ستاره ایی که سوخت اما نمرد  | 

اگر از ظلمت شب می ترسی

چلچراغ نگهم را به تو خواهم بخشید

روشنی های تنم را که نشان سحرند به تو خواهم بخشید

اگر از دوری ره می ترسی

دستهایم را که پلی روی زمان می بندند و

به کوتاه ترین فاصله من را به تو می پیوندند به تو خواهم بخشید

اگر از تنگی چشم دگران

اگر از حرف کسان می ترسی

من جدا از دگران به تو خواهم پیوست

خویش را در تو نهان خواهم کرد

من همه هستی خود را بی بهانه به تو خواهم بخشید

 

 

تا تو از من باشی                تو بیا ......        تو بیا  ......

که اگر از آمدنت دیر شود    یا

اگر آمدنت قصه ی کوچی باشد

من تو را ای همه خوب تا دم مرگ نخواهم بخشید

 

+ نوشته شده در  87/01/10ساعت   توسط ستاره ایی که سوخت اما نمرد  | 

من همیشه با تو هستم، تورو از جون می‌پرستم

 من فقط با تو می تونم توی این دنیا بمونم

اگه تو نمونی پیشم می‌بینی دیوونه می شم

 این صدای قلبمه، می‌شنوی آره یا نه

می‌تونم داد بزنم عشقمی یا نه 

 آخه من از تو می ترسم، ‌می‌گن عاشقی جنونه

نمی‌گم عاشقی مرده، اما دیگه نیمه جونه

توی این دور و زمونه، بعضی كارامون حرومه

آی زمونه، آی زمونه، من شدم بی‌آشیونه

چرا رسم عاشقیمون، چنین شده به هر بهونه

تو یكی مثل صداقت، من یكی مثل فلاكت

تو شدی عاشق سوختن، من و دل‌رو بر تو دوختند

 

 

+ نوشته شده در  87/01/10ساعت   توسط ستاره ایی که سوخت اما نمرد  | 

+ نوشته شده در  87/01/10ساعت   توسط ستاره ایی که سوخت اما نمرد  | 

           يادگاريهايت هنوز روی ديوار قلبم چشمک می زند و جای دستانت

روی قلبم حک شده است. هنوز هم صبحها در آئينه تو را می بينم و هر

 

بار که ميهمان پارک می شوم با تو بودن تنها آرزوی لحظه هايم است.

 

به سادگیِ صداقتِ يک کودک دوستت دارم و نخواهم توانست

 

فراموش کنم نگاه پر معنا و طنينِ صدايت را. هر شب ستاره ها را می

 

شمارم و در بين آنها تو را جستجو می کنم ناگهان ماه چشمانم را فرا

 

می خواند و می گويد به کجا می نگری عاشق! او درون من نهفته

 

است. خوب که می نگرم می بينم ماه راست می گويد نقش تو در ماه

 

است نه در بين ستارگان! هنگام خواب به اين اميد چشمهايم را می

 

بندم که فردا انگشتان تو زنگ خانه مان را به صدا در آورد، يا

 

حداقل پستچیِ زندگيم نامه ای از تو برايم بياورد! می دانم روزی

 

خواهی آمد ولی ای کاش آن روز فردا باشد. بيا گلم که موهای سفيد

 

سرم گویِ سبقت را از سياه ها ربوده اند! چين و چروکهای صورتم را

 

که مردم می بينند چه زود می دانند صورتم چه چيز را انتظار

 

میکشد! دستانم کمی می لرزد ولی دلم قرص است که حضور تو

 

مرهمی خواهد بود بر تمام دردهاي که همه اش از جدائيست. و

 

مرهمش وصال تو! بيا و خزانم را به زيباترين شکل ممکن بهاران ساز

 

که مدّتهاست رنگ چمن را فراموش کرده ام. منتظر می مانم و به

 

جاده خيره می مانم تا شايد نقطه ای سياه نويد رسيدن مسافری را برايم

 

بدهد که مدّتهاست وجودم در انتظار اوست. من انتظار عشق را

 

دوست دارم! منتظر ميمانم وتو ای مسافر شهر خدا ميدانی كه مرا غير

 

تو ياری نيست. پر و بالی بشكست. سينه ای در غم شد. تو مرا تا به ابد

 

چشم به درمی دوزی. مادرم ميگويد نسوزد آنكه تو را در غمِ ايّام رها

 

كرد. مادرم ميگويد نكند تا به ابد چشم به راهش مانی. مادرم ميگويد

 

تا به دنيا هستم ياد او را از دلت خواهم شست. مادرم ميداند كه

 

وفادارترين كيست برايم. خوب ميداند ولی .........


+ نوشته شده در  86/12/15ساعت   توسط ستاره ایی که سوخت اما نمرد  | 

 

وقتی عاشقت شدم همه خواب بودن.

وقتی دنیای من شدی همه فکر می کردن دنیا یعنی یه عالمه انسان.

وقتی ستاره من شدی هیچ تلسکوپی هنوز تو رو ندیده بود و یا کشف نکرده بود.

و به راستی طرح چشمانت زمین محبت بود و من قانون جاذبه ات را

 وقتی سیب دلم افتاد فهمیدم.

پادشاهیت به ملک ویران دلم به حکمرانی زبر دست ترین شاهزاده های

 دنیای عاشقی می ارزد

و این تنها خواب به حقیقت پیوسته خیس و آبادان متولد ماه عقرب است.

عشق من تنفست میکنم , تا دم مرگ .

به خودت سوگند میخورم که تکه بزرگی از مقدسات منی .

تو تنها سببی هستی که به خاطر آن روزهای بیشتر,

 شبهای بیشتر و سهم بیشتری از زندگی می خواهم .

تو به من اطمینان می دهی که فردایی وجود دارد.

به پاکی مریم , به زلالی آب , به عشق بین ما و به آسمان سوگند تو را با عشق خود ,

با دست خود , با قلب سرشار از جنون خود شبی افسانه خواهم کرد.

تمام سطر سطر عشقم را به تو افسانه خواهم کرد.

 

+ نوشته شده در  86/12/15ساعت   توسط ستاره ایی که سوخت اما نمرد  | 

من عاشقانه می بخشم تو را